کارشناسان اتاق عمل 90
 
دانشجویان دانشگاه علوم پزشکی گیلان
نوشته شده در تاريخ جمعه هشتم آذر 1392 توسط سپیده
پزشکان در مجارستان موفق شدند نوزادی را سه ماه پس از مرگ مغزی مادرش زنده به دنیا آوردند.
به گزارش شبکه تلویزیونی یورونیوز، پزشکان بیمارستان دبرسن مجارستان سه ماه و نیم انتظار کشیدند تا موفقیت بزرگ خود را به گوش جهانیان برسانند.
آنها موفق شدند نوزادی را به دنیا آورند که مادرش از ماه آوریل گذشته دچار مرگ مغزی کامل شده بود. پس از تولد این نوزاد، اعضای بدن مادر به دیگر بیماران پیوند زده شد.
بلا فولسدی یکی از پزشکان بیمارستان دبرسن می گوید هرگز تاکنون اعضای بدن اهدا کننده این همه زمان پس از مرگ مغزی و با توجه به زنده نگه داشتن فرد با دستگاه، صورت نگرفته بود. 
مادر سی و یک ساله این نوزاد در هفته پانزدهم بارداری دچار خونریزی مغزی شده بود و از لحاظ مغزی مرده محسوب می شد.
پزشکان تصمیم گرفتند نوزاد او را نجات دهند و اعضای خانواده هفته ای سه بار از روستا به دیدن این بیمار می آمدند.
این نوزاد در بدو تولید یک کیلو و چهل گرم وزن داشت. نوزاد در پاییز امسال از بیمارستان ترخیص شد. 
مادر این نوزاد در مجموع نود و دو روز در وضع مرگ مغزی نگه داشته شد.
یازده گروه پزشکی بیست و چهار ساعته تلاش کردند تا پس از این ماجرای غم انگیز پنج زندگی دیگر نجات یابد. 


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و چهارم آبان 1392 توسط سعیده
ﺁﺭﺍﻣﺶ، ﻣﺤﺼﻮﻝِ ﺗﻔﮑﺮ درست است،


اما گاهی ﺁﺭﺍﻣﺶ،


ﻫﻨﺮِ ﻧﯿﻨﺪﯾﺸﯿﺪﻥ ﺑﻪ ﺍﻧﺒﻮﻩِ ﻣﺴﺎﺋﻠﯽ ﺳﺖ ﮐﻪ ﺍﺭﺯﺵِ ﻓﮑﺮ ﮐﺮﺩﻥ را ﻧﺪﺍﺭﻧﺪ...

 

لحظه هایتان سرشار از آرامش .


نوشته شده در تاريخ جمعه پنجم مهر 1392 توسط سعیده


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه چهارم مهر 1392 توسط سپیده
همان وقت هايي كه دستي به سويت دراز مي شود و كمك مي خواهد، همان وقت هايي كه توي دلت فكر ميكني اين دست را بگيرم يا نه؟! همان وقت هايي كه با خودت كلنجار مي روي كه نكند برطرف كردن نياز اين آدم خودم را به نياز بيندازد، همان وقت هايي كه دلت هزار راه مي رود كه نكند خانواده ونزديكان خودم در اولويت باشند، همان وقت هايي كه هزار ويك فكر وسوسه انگيز مي آيد و مي رود تا ته دلت را خالي كند و تو را از كمك كردن منصرف كند، درست همان وقت ها يادت باشد كه...

اين لطف خداست كه باعث شده اين دست به سويت دراز شود، اصلا مي توانست براي كمك گرفتن برود پيش يك آدم ديگري غير از تو و آن وقت اين خوشبختي و اين سعادت مي توانست مال تو نباشد.

يادت باشد كه اين دست ها كه به سمتت دراز ميشود، پر از بركت است. مي شد اين بركت نصيب و قسمت ديگران باشد. اصلا اين او نيست كه به تو نياز دارد. اين تويي كه براي ره توشه فردايت به دست او نياز داري. به اينكه در روزي كه مه دست ها رهايت مي كنند، دستت را بگيرد و شهادت دهد كه يك جايي در كوره راه هاي دنيا دستش را گرفته اي... .

اگر نيازش مادي است و از پسش برمي آيي و وسعت مي رسد ترديد نكن. اگرهم به حمايت معنوي و عاطفي تو نياز دارد، از او حمايت كن. بگذار دلش خوش باشد به بودنت. پس يادت نرود كه اين دست ها كه به سمتت دراز مي شوند، لطف خداست... .



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و هشتم شهریور 1392 توسط سعیده

با نام رضا به سينه ها گل بزنيد

با اشك به بارگاه او پل بزنيد

فرمود كه هر زمان گرفتار شدي

بر دامن ما دست توسل بزنيد.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و ششم شهریور 1392 توسط سعیده


گزارش خبر گزاری قران به نقل از روزنامه یمن تایمز دارویی توسط دکتر عبد الباسط محمد ساخته شده که با الهام از ایات سوره یوسف درمان اب مروارید را ممکن ساخته است . 

وی می گوید : یک روز صبح در در حال خواندن سوره یوسف بودم بودم که ایات ۸۴ تا ۹۳ این سوره نظرم را جلب کرد ... حضزت یوسف که هم اکنون عزیز مصر است ٬ در ایه ۹۳ خطاب به برادران خود می گوید : حال این پیراهن مرا ببرید و بر روی صورن پدرم بیاندازید تا بینا شود . 

حضرت یعقوب در فراق فرزند خود بسیار گریه می کند و بر اثر این گریه ها چشم هایش سفید شده و بينايي خود را از دست می دهد . اما با انداختن پیراهن بر روی چشمان پدر بینایی حضرت یعقوب باز می گردد . 


این محقق می گوید : من با خودم فکر کردم که چه چیز در پیراهن یوسف علیه السلام می توانست اثر شفا بخش بر چشمان یعقوب گذارد و سر انجام به این نتیجه رسیدم که چیزی جز عرق بدن یوسف نمی تواند عامل بینایی چشمان پدر باشد . وی در ادامه اظهار کرد : 

من با مطالعه بر روی نرکیبات عرق انسان و ازمایش ان بر روی خرگوشها به نتایج مثبتی دست یافتم پس از ازمایش داروی خود بر روی ۲۵۰ بیمار مبتلا به اب مروارید و احراز ۹۹ درصدی اثر بخشی این دارو ٬ برایم مسجل شد که این معجزه ای از سوی قران بود . 

یاد اوری می شود قرار است یک شرکت دارو سازی سوئیسی داروی قران را که بدون عوارض جانبی است و ۹۹ درصد موثر بوده و به تائید موسسات اروپا و امریکا رسیده است ٬ به تولید انبوه برساند .


نوشته شده در تاريخ سه شنبه دوازدهم شهریور 1392 توسط سعیده
دوستان واقعي هر طور بتوانند به اندازه ي هم درمي آيند

بيشترهايشان را به رخ کمترهاي ديگري نمي کشند ،

دوستان واقعي هم اندازه اند...


نوشته شده در تاريخ جمعه بیست و هشتم تیر 1392 توسط سپیده


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه سیزدهم تیر 1392 توسط سپیده


نوشته شده در تاريخ دوشنبه سوم تیر 1392 توسط سعیده
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 توسط سعیده
نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 توسط سعیده


نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و پنجم خرداد 1392 توسط سپیده

قابل توجه اونایی که سر کلاس میگفتن کوووو تا آخر ترم :

الان رسیدیم به همون “کوووو” ، پیاده بشید و از مناظر لدت ببرید !

.

.

.

توهمی که هیچوقت عملی نشد :

امروز از اینجا تا اینجا میخونم فردا بقیشو …

و دیگر هیچ ! 

.

.

.

هر جا صحبت از « تقلــــــــــب » است

نام درخشان « دانشجوی ایرانــــــــــی» می درخشد !

.

.

.

من غلط بکنم ارشد شرکت کنم !

“دیالوگ ماندگار شب های امتحان”

.

.

.

بابام این ترم میگه یکمم درس بخونی بد نیستا !

گفتم تو درس می‌بینی و من پیچشِ درس … 

بابام ١٠دقیقه سر تکون داد و اتاقو ترک کرد ! 

.

.

.

تو این روزا اگه دیدین یه دانشجو نشسته

یه نگاه به افق میکنه یه نگاه به گوشیش

باز یه نگاه میندازه به افق باز به گوشیش

بعد به افق خیره میشه بعد باز به گوشیش نگاه میکنه

بعد به افق خیره میشه و تو افق نیست و نابود میشه

بدونین داره با گوشیش معدلشو حساب میکنه

ببینه مشروط میشه یا نه ! 

.




.

.

همه با هم یک صدا بخونیم

ﺗﺎب ﺗﺎب ﻋﺒﺎﺳﯽ ، اﺳﺘﺎد ﻣﻨﻮ ﻧﻨﺪازی ! 

.

.

.

امتحان وسیله س ، نمره دست استاده ،

الکی خودتو از اینترنت نندازی بشینی درس بخونی ها ! 

.

.

.

سر امتحان استادها سوالاتی میدن که ما تا حالا ندیدیم ؛ 

در عوض ما هم جواب هایی میدیم که اونا به عمرشون ندیدن ! 

.

.

.

به استادم میگم استاد ما نسل سوخته ایم بخدا

گفت نسل سوخته ماییم شما نسل پدر سوخته اید  

هیچی دیگه تا حالا اینقدر توی زندگیم قانع نشده بودم !

.


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و یکم خرداد 1392 توسط سعیده
♥ـی که هر جا گیر کنه قلب نیست ..... قلابه !


برای هر کس که ادعای رفاقت می کند درب را باز نکن،

خیلی ها مثل بچه ها درب را میزنند وفرار می کنند.

*****************************************************

اگر در زندگیتان بالا و پایین نداشته باشید ، این یعنی که مرده اید!



**********************************************

هر پرهـیزکار گذشـته ای دارد

و هر گناهکار آینده ای

پس ، قضـاوت نکن .


*********************************************

می دونی چیه رفیق!؟
حکایت زندگی ما شده مث "دکمۀ پیراهنِ"
اولی رو که اشتباه بستی تا آخرش اشتباه می ری .
بدبختی اینه که زمانی به اشتباهت پی می بری که رسیدی به آخرش...

********************************************

در شگفتم که سلام آغاز هر دیداریست، ولی در نماز پایان است.شاید این بدین معناست که پایان نماز آغاز دیدار است.

دکتر علی شریعتی

******************************************

توبه بر لب ، سبحه بر کف ، دل پر از شوق گناه
معصیت را خنده می آید ز استغفار ما...


*************************************

تا عاقل کنار آب به دنبال پلی میگشت

دیوانه پا برهنه از آب گذشت . . .



*****************************************

دلم....

پُر است....

پُر پُر پُر....

آنقدر که گاهی...

اضافه اش از چشمانم میچکد !

تا....... بمیرم.



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه شانزدهم خرداد 1392 توسط سعیده
تلفن همراه پيرمردى كه توى اتوبوس كنارم نشسته بودزنگ خورد...
پيرمرد به زحمت تلفن را با دستهاى لرزان ازجيبش درآورد،
هرچه تلفن را در مقابل صورتش عقب و جلو كرد نتوانست اسم تماس گيرنده رابخواند...
رو به من كرد و گفت،
ببخشيد ، چه نوشته؟
گفتم نوشته، "همه چيزم"
پيرمرد: الو، سلام عزيزم...
يهو دستش را جلوى تلفن گرفت و با صداى آرام و لبخندى زيبا و قديمى
به من گفت، همسرم است.


نوشته شده در تاريخ چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392 توسط سپیده
نوشته شده در تاريخ یکشنبه هجدهم فروردین 1392 توسط سپیده


"خیلی جالبه مثل یه بازیه "

"پیشنهاد میکنم حتما برید سراغشون"


*مخصوصا دومی منو یاد اتاق عمل بیمارستان حشمت میندازه




http://www.edheads.org/activities


http://www.bhf.org.uk/cbhf/games/heart  


نوشته شده در تاريخ شنبه سوم فروردین 1392 توسط سپیده

سلاااام دوستان عزیز.وقت بخیر!خوبین؟خوش میگذره؟انشالله که همینطور باشه.اول از همه پیشاپیش چهارشنبه سوری و سال جدید رو به همه ی شما تبریک میگم.امیدوارم سالی خوب و پر ازموفقیت پیش رو داشته باشید.بعد مدتها دیگه وقتش شده یه پست بذاریم تا یکم بخندیم.موافقین؟تو ادامه ی مطلب میتونین بخونین.راستی مراقب خودتون باشید.

ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1391 توسط فاطمه
شماره موبایلت با چه شماره ای تموم میشه؟

0= زرنگ

1= دلخوش

2= مهربان

3= آروم

4= باغیرت

5= عاقل

6= باوفا

7= دوستداشتنی

8= هنرمند

9= روراست


خودم 8 (=

شما چی؟


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1391 توسط سپیده
آدمـــها خیلـــی زود
 همــراهان قـــدیمی
خــــود را
فــرامــوش مــی کنند.

درســت مثـــل زمانـــی که باران بند مــــی آید
و خیـــلی ها چتــــرهایشــان را جـــا مـــی گذارند.!


ادامه مطلب
نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و ششم اسفند 1391 توسط فاطمه

من , تو , او

من به مدرسه ميرفتم تا در س بخوانم
تو به مدرسه ميرفتي به تو گفته بودند بايد دکتر شوي
او هم به مدرسه ميرفت اما نمي دانست چرا



من پول تو جيبي ام را هفتگي از پدرم ميگرفتم
تو پول تو جيبي نمي گرفتي هميشه پول در خانه ي شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدزسه کنار خيابان آدامس ميفروخت



معلم گفته بود انشا
بنويسيد
موضوع اين بود علم بهتر است يا ثروت


من نوشته بودم علم بهتر است
مادرم مي گفت با علم مي توان به ثروت رسيد
تو نوشته بودي علم بهتر است
شايد پدرت گفته بود تو از ثروت بي نيازي
او اما انشا ننوشته بود برگه ي او سفيد بود
خودکارش روز قبل تمام شده بود


معلم آن روز او را تنبيه کرد
بقيه بچه ها به او خنديدند
آن روز او براي تمام نداشته هايش گريه کرد
هيچ کس نفهميد که او چقدر احساس حقارت کرد
خوب معلم نمي دانست او پول خريد يک خودکار را نداشته
شايد معلم هم نمي دانست ثروت
وعلم
گاهي به هم گره مي خورند
گاهي نمي شود بي ثروت از علم چيزي نوشت



من در خانه اي بزرگ مي شدم که بهار
توي حياطش بوي پيچ امين الدوله مي آمد
تو در خانه اي بزرگ مي شدي که شب ها در آن
بوي دسته گل هايي مي پيچيد که پدرت براي مادرت مي خريد
او اما در خانه اي بزرگ مي شد که در و ديوارش
بوي سيگار و ترياکي را مي داد که پدرش مي کشيد



سال هاي آخر دبيرستان بود
بايد آماده مي شديم براي ساختن آينده


من بايد بيشتر درس مي خواندم دنبال کلاس هاي تقويتي بودم
تو تحصيل در دانشگا هاي خارج از کشور
برايت آينده ي بهتري را رقم مي زد
او اما نه انگيزه داشت نه پول درس را رها کرد دنبال کار مي گشت


روزنا مه چاپ شده بود
هر کس دنبال چيزي در روزنامه مي گشت


من رفتم روزنامه بخرم که اسمم را در صفحه ي قبولي هاي کنکور جستجو کنم
تو رفتي روزنامه بخري تا دنبال آگهي اعزام دانشجو به خارج از کشور بگردي
او اما نامش در روزنامه بود روز قبل در يک نزاع خياباني کسي را کشته بود


من آن روز خوشحال تر از آن بودم
که بخواهم به اين فکر کنم که کسي کسي را کشته است
تو آن روز هم مثل هميشه بعد از ديدن عکس هاي
روزنامه
آن را به به کناري انداختي
او اما آنجا بود در بين صفحات روزنامه
براي اولين بار بود در زندگي اش
که اين همه به او توجه شده بود !!!!


چند سال گذشت
وقت گرفتن نتايج بود


من منتظر گرفتن مدارک دانشگاهي ام بودم
تو مي خواستي با مدرک پزشکي ات برگردي همان آرزوي ديرينه ي پدرت
او اما هر روز منتظر شنيدن صدور حکم اعدامش بود


وقت قضاوت بود
جامعه ي ما هميشه قضاوت مي کند


من خوشحال بودم که که مرا تحسين مي کنند
تو به خود مي باليدي که جامعه ات به تو افتخار مي کند
او
شرمسار بود که سرزنش و نفرينش مي کنند



زندگي ادامه دارد
هيچ وقت پايان نمي گيرد


من موفقم من ميگويم نتيجه ي تلاش خودم است!!!
تو خيلي موفقي تو ميگويي نتيجه ي پشت کار خودت است!!!
او اما زير مشتي خاک است مردم گفتند مقصر خودش است !!!!



من , تو , او
هيچگاه در کنار هم نبوديم
هيچگاه يکديگر را نشناختيم


اما من و تو اگر به جاي او بوديم
آخر داستان چگونه بود؟؟؟


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم اسفند 1391 توسط سپیده
نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و دوم اسفند 1391 توسط سپیده
عدالت ؛ یعنی ...

دختری ؛ چوب کبریتهای نفروخته اش را میخورد !
مردی ؛ خورشید را میخرد ؛ تا با آن سیگارش را روشن کند !!

اختلاف ؛ یعنی ...

مردی ؛ برای اجاره خانه کلیه اش را میفروشد !
زنی ؛ بخاطر زیبایی, کلیه بدنش را عمل میکند !!

دنیای عجیبیست . . .

یکی ؛ پول پارو میکند و یکی ؛ اشکهایش را !

نوشته شده در تاريخ جمعه چهارم اسفند 1391 توسط فاطمه
در یکی از دبیرستان های تهران، هنگام برگزاری امتحانات سال ششم دبیرستان، به عنوان موضوع انشا این مطلب داده شد که:

-شجاعت یعنی چه؟

محصلی در توضیح این موضوع فقط نوشته بود: "شجاعت یعنی این." و برگه ی خود را سفید به ممتحن تحویل داده و رفته بود!

اما برگه ی آن جوان، دست به دست بین دبیران گشته و همه به اتفاق و بدون استثنا به ورقه ی سفید او نمره ی ۲۰ دادند.

فکر میکنید آن  دانش آموز چه کسی میتوانست باشد؟؟؟؟؟؟؟؟؟

.

.

.

دکتر علی شریعتی


نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم بهمن 1391 توسط سعیده
نگران فردایت نباش ،
خــــــــدای دیروز و امروزت ،
فردا هم هست ؛
برکت پروردگار مثل باران است،

اگر میبینی خیس نمیشوی ... جایت را عوض کن .





نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 توسط سپیده
گاهی باید بی رحم بود.
نه با دوست، نه با دشمن، که با خودت!!
و چه بزرگت می کند آن سیلی که .....
خودت می خوابانی بر صورتت...
مـــــــا،
نســـــلی هستیم کــــه،
بهـــــــترین حــــــــرفهــــــای زندگــــــیمان را نگفتیـــــم…
تایــــــپ کردیـــــــــم

تابلو نقاش را ثروتمند کرد.
شعر شاعر به چند زبان ترجمه شد.
کارگردان جایزه ها را درو کرد...
و هنوز سر همان چهار راه واکس میزند کودکی که بهترین سوژه بود...
گاهی اوقات دلم می خواهد خرمایی بخورم و برای خود فاتحه ای بفرستم ٫ شادیش ارزانی کسانی که رفتنم را لحظه شماری می کردند !!!

رای خودت زندگـــی کن
کسی که تـو را " دوست" داشته باشد ...
با تـو " می مانـد "
برای داشتنت " می جنگد "
اما اگر دوستت نداشته باشد به هر بهانه ای می رود ...!

وقتی حرف از صـــــداقـــــــت شد... صـــــــــدا قــــــــــط شـــــــــد!!!
چه فایده که بالای خط فقر باشی ،در حالی که زیر خط فهمی...

برای آدم‌ها " مــــــــــــــــــــــرز" بگذارید ... ! مرز صمیمیت ... مرزتماس فیزیکی ... مرز رفتار... مرز کلام ... شما این مرز را تعیین کنید ... و همیــــــــــــــــــــــــــشه ... یک قدم عقب‌تر بیاستید ...! همیــــــــــــــــــــــــشه ... !

دود ســــیـگــارمــ را هـــزارانـ بـــار بـﮧ تــــو تــرجــیـح مــی دهــمــ ! کــمـ رنــگـ استـــ ولــی دورنـگــ نــیـستــ

تـــــــــــــــــو
یــــاد آور ِ سوره یِ توبـــــــــه ای برایَم !
بی بســــم ِ الله آمدی و به توبـــــــه کردنَم انداخْتــــــــــــــی . . . !



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1391 توسط فاطمه

 

اعتماد مانند یک کاغذ است 

وقتی مچاله شد، دیگر نمیتواند به حالت اولش برگردد.

 

 


نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم بهمن 1391 توسط سعیده
مردی به استخدام یک شرکت بزرگ چندملیتی درآمد. در اولین روز کار خود، با کافه تریا تماس گرفت و فریاد زد:

«یک فنجان قهوه برای من بیاورید.»

صدایی از آن طرف پاسخ داد: «شماره داخلی را اشتباه گرفته ای. می دانی تو با کی داری حرف می زنی؟»

کارمند تازه وارد گفت: «نه»

صدای آن طرف گفت: «من مدیر اجرایی شرکت هستم، احمق.»

مرد تازه وارد با لحنی حق به جانب گفت: «و تو میدانی با کی حرف میزنی، بیچاره.»

مدیر اجرایی گفت: «نه»

کارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سریع گوشی را گذاشت (=


نوشته شده در تاريخ جمعه بیستم بهمن 1391 توسط سپیده
چرچیل، روزی سوار تاکسی شده بود و به دفتر BBC برای مصاحبه می رفت.هنگامی که به آنجا رسید
به راننده گفت:آقا نیم ساعت صبر کنید تا من برگردم
راننده گفت:نه آقا من می خواهم زود به خانه برسم تا سخنرانی چرچیل را از رادیو گوش بدهم.
چرچیل از علاقه ی این مرد به خودش خوشحال و ذوق زده شد و یک اسکناس ده پوندی به او داد.
راننده با دیدن اسکناس گفت: گور بابای چرچیل!اگر بخواهید تا فردا هم اینجا منتظر میمانم.


نوشته شده در تاريخ یکشنبه پانزدهم بهمن 1391 توسط فاطمه
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک